گاهی باید در کناری نشست و از سفر دوری کرد

گاهی باید در کناری نشست و از سفر دوری کرد
وفقط سرنوشت کاروان های مسافر صحرا را که همگام با وزش بادها سفر میکنند، باخود مرور کرد
این جا، ماندن بهتر از رفتن است
برخلاف آنچه که اقبال می گفت:
«هستم اگر می روم، گر نروم نیستم»
چون حرکت این کاروان ها، به حرکت بادها بستگی دارد و سرنوشت سفر نامعلوم است
و تو، نباید اسیر بادها شوی
آخر، تو از نسل تغییری نه از نسل تقدیر!
نسبت به آینده مسئولی،
و در برابر تک، تک رفتارت پاسخگو!
پس بگذار،
این باد ها و کاروان ها بروند،
تا تو، راحت شوی و در فرصتی، با کاروان خودساخته ات حرکت نو را آغاز کنی!


Photo: ‎گاهی باید در کناری نشست و از سفر دوری کرد
وفقط سرنوشت کاروان های مسافر صحرا را که همگام با وزش بادها سفر میکنند، باخود مرور کرد
این جا، ماندن بهتر از رفتن است
برخلاف آنچه که اقبال می گفت: 
«هستم اگر می روم، گر نروم نیستم»
چون حرکت این کاروان ها، به حرکت بادها بستگی دارد و سرنوشت سفر نامعلوم است
و تو، نباید اسیر بادها شوی
آخر،  تو از نسل تغییری نه از نسل تقدیر!
نسبت به آینده مسئولی،
و در برابر تک، تک رفتارت پاسخگو!
پس بگذار،
این باد ها و کاروان ها بروند،
تا تو، راحت شوی و در فرصتی،  با کاروان خودساخته ات حرکت نو را آغاز کنی!
حالا بیا این جا،
در کنار دریاچه ی توقف کنیم و سخن اقبال را دراین جا، زمزمه کنیم
کنار دریاچه،  بهترین جای  برای یافتن آرامش ورفع خستگی است
و آب،
که نماد پاکیزگی و مظهر تجلی عشق و قدرت خداوندی است، باما دوستانه سخن می گوید
سخن اقبال، هم در این جا خوبتر فهمیده می شود
 و آه! می بینیم که،
آب دریاچه، چه قدر عاشقانه و جانانه و صادقانه ومستانه حرکت می کند و می خروشد
طوری که ازحرکتش هم جان می گیری و هم عشق
اما، حرکت کاروان ها و جریان باد ها چطور؟
آیا از روی حرکت آب صافِ رودخانه، راز مسیری خاک آلود باد را فهمیدی؟
نه، اما من می خواهم از دریا سفر کنم
چون حالا، برای سفر، آب دریا بهتر از باد صحراست
زیرا، آب همیشه صادق است و دروغ نمی گوید
فقط؛
بیا، قایقی بسازیم!!
با احترام
محمدسالم صفری، چهارشنبه شب،13 قوس 1392 خورشیدی.‎

حالا بیا این جا،
در کنار دریاچه ی توقف کنیم و سخن اقبال را دراین جا، زمزمه کنیم
کنار دریاچه، بهترین جای برای یافتن آرامش ورفع خستگی است
و آب،
که نماد پاکیزگی و مظهر تجلی عشق و قدرت خداوندی است، باما دوستانه سخن می گوید
سخن اقبال، هم در این جا خوبتر فهمیده می شود
و آه! می بینیم که،
آب دریاچه، چه قدر عاشقانه و جانانه و صادقانه ومستانه حرکت می کند و می خروشد
طوری که ازحرکتش هم جان می گیری و هم عشق
اما، حرکت کاروان ها و جریان باد ها چطور؟
آیا از روی حرکت آب صافِ رودخانه، راز مسیری خاک آلود باد را فهمیدی؟
نه، اما من می خواهم از دریا سفر کنم
چون حالا، برای سفر، آب دریا بهتر از باد صحراست
زیرا، آب همیشه صادق است و دروغ نمی گوید
فقط؛
بیا، قایقی بسازیم!!
با احترام
محمدسالم صفری، چهارشنبه شب،13 قوس 1392 خورشیدی.

آیا افغانستان یک کشوری درحال توسعه است؟

واژه ی کشورهای درحال توسعه یکی از تقسیم بندی های کلی در ارتباط به میزان توسعه یافتگی و توسعه نیافتگی کشور ها است که برای توضیح حالت کشورهای موسوم به جهان سوم(آسیایی، افریقایی و امریکای لاتین) به کار می رود. این مفهوم تحت تأثیری اندیشه های تطوری و خطی توسعه شکل گرفته و نظر به مفاهیمی چون کشورهای عقب مانده، کشورهای توسعه نیافته، و جهان سوم کاربردی بیشتری دارد.

طرفداران نظریه تطوری، فرایند توسعه را امری جهانی دانسته و توسعه اجتماعی جوامع صنعتی غرب را الگوی برای توسعه جوامع غیر غربی می پندارند. براساس این دیدگاه، راهی که کشورهای غربی از جامعه سنتی تا جامعه صنعتی و سرمایه داری پیموده راهی است که همه کشورها از این راه عبور خواهند کرد و به این مراحل خواهند رسید. اگرچه این تئوری خالی از نقص نبوده و مورد نقدهای شدیدی قرار گرفته است. طوری که منتقدین آن را به معنای غربی سازی کشور های جهان سومی و وابسته ساختن این کشورها به جوامع سرمایه داری می دانند و نیز دلیل عقب ماندگی این کشورها را نوعی جدیدی از سیاست استعماری و استثماری دولت های غربی نسبت به کشورها جهان سوم می دانند. تعدادی زیادی از جامعه شناسان با انتقاد از این نظریه می گویند، عقب ماندگی و توسعه نیافتگی مناطق توسعه نیافته ریشه در سیاست های وابسته سازی و فعالیت های شرکت های چند میلیتی غربی دارد که با انتقال بحران در جهان سوم، از منابع و مواد اولیه ی آن استفاده می کنند و برای کشورهای شان امکانات رفاه را فراهم می سازند. به باور این منتقدین، دلیل توسعه نیافتگی کشورهای عقب مانده، توسعه یافتگی استثماری غربی است که از این جوامع به نفع شان بهره کشی کرده است.

هم چنان، برخی دیگری از صاحب نظران مساییل اجتماعی، توسعه اقتصادی- سیاسی با الگوی غربی را وارداتی، غیربومی و غیر عملی دانسته و تطبیق آن را در کشورهای غیر غربی بی فایده می دانند. به نظر این آگاهان، توسعه ی غربی مانند گلی پروریده در خاک غرب است که امکان رشد و پرورش آن در زمین های شرقی ممکن نیست.

باوجود این نقدها، اما مدل خطی توسعه هم چنان یکی از مدل های مطرح و جدی در مباحث تئوریک و علمی است و جایگاه خود را با کم و بیش تغییراتی در میان سایر نظریه ها حفظ کرده است. پس از نقدهای سازنده در ارتباط با نظریه ی خطی توسعه که کشورهای عضو ملل متحد را به بازبینی و دقت بیشتر در این مورد وادار کرد و حتی در کنار توسعه به مثابه ی رشد اقتصادی، به ابعاد اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و ملی آن نیز توجه صورت گرفت و مفاهیمی چون عدالت اجتماعی، حقوق بشر، دموکراسی ومردم سالاری هم به آن اضافه شد. اکنون به خاطر روابطی جدیدی که میان کشورهای قدرت مند و توسعه نیافته شکل گرفته، باری دیگر توسعه به معنای غربی آن وارد مباحث علمی و سیاسی گردیده است. به ویژه اینکه، در اثر قراردادهای نظامی و سیاسی میان کشورهای قدرت مند و کشورهای کم توسعه، جایگاه بین المللی این کشورها تقویه شده و باالاثر تزریق کمک های جهانی، تغییراتی قابل ملاحظه ی در اوضاع اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی این کشور ها به وجود آمده است.

کوریای جنونی که در رقابت شدید با کوریای شمالی(کمونیستی) قراردارد، نمونه ی واضحی از کشورهای شرقی است که باحمایت امریکا به توانایی های قابل وصفی اقتصادی، سیاسی و نظامی دست یافته و به عنوان ببر اقتصادی آسیا یاد می شود. یا مثلاً، کشوری نسبتاً نو تاسیس پاکستان که باحمایت سیاسی و اقتصادی ایالات متحده نیروی نظامی قدرت مندی در منطقه ساخته و استخبارات ارتش این کشور(ISI) در اکثر مساییل بسیار هم منطقه ی نقش بازی می کند. همینطور افغانستان، کشوری که در اثر جنگ های پی در پی و بی نظمی ها و بی عدالتی های طولانی مدت، غرق در مشکلات گردیده بود، باحضور جامعه ی جهانی صاحب منزلت و جایگاهی خوبی در منطقه و جهان گردید؛ دولت ملی مبتنی بر قانون اساسی که نمایندگی از آحاد ملت  می کند شکل گرفت، میلیون ها دانش آموز راهی دانشگاه ها و مکاتب گردیدند و در مجموع دست آوردهای کلانی در راستای تحقق مردم سالاری، تامین حقوق بشر و عدالت اجتماعی، رشد آزادی ها و فعالیت های سیاسی و اجتماعی نصیب کشور گردید.

به این ترتیب، روابط جدیدی که میان کشور های توسعه یافته و کم توسعه یا توسعه نیافته شکل گرفته و یک باری دیگر این کشورها را تشویق می کند که با کشورهای قوی روابط استراتژیک داشته و در همکاری این کشورها، برای نجات از فقر و مشکلات، از فرصت ها و پیشرفت های که در اثر این رابطه ایجاد می گردد استفاده کنند. در غیر آن صورت نمی توانند، مسایلی کشنده و خطرناکی چون تروریزم، افراطیت، فقر، تبعیض قومی، فساداداری، مواد مخدر، بی عدالتی و جنگ های داخلی را به تنهایی مهار کنند و دولتی را بسازندکه توان دفاع از حاکمیت ملی و تامین رفاه اجتماعی و منافع ملی شان را داشته باشد. همان است که این کشورها وقتی بخواهند به توسعه سیاسی و اجتماعی دست پیدا کنند، ناگزیر اند که با کشور های منطقه و جهان در ارتباط باشند. بناً وقتی پذیرفتند که باید برای رشد اقتصادی و توسعه سیاسی شان با کشورهای غربی ارتباط قایم کنند به گونه رسمی در این رابطه سیاسی، اقتصادی و نظامی قرار می گیرند و بر شکل توسعه ی تطوری غربی مهر تایید می گذارند. نیازمندی که برای ایجاد این رابطه وجود دارد، از یکسو ضرورت برقراری روابط استراتژیک سیاسی و نظامی را باغرب مورد تاکید قرار می دهد و از سویی بر الگوی توسعه اجتماعی جوامع صنعتی غرب صحه می گذارد. با پذیرفتن این دو فرضیه، رابطه ی سیاسی و اقتصادی که میان جوامع توسعه یافته و کم توسعه وجود دارد آشکار می شود و نیز جایگاه و نیازمندی های دو طرف مشخص می گردد. یعنی کشورهای قدرت مند به خاطر داشتن امکانات و توان بالای نظامی، سیاسی و اقتصادی در ردیف کشورهای توسعه یافته قرار گرفته و برای تامین منافع جهانی شان با کشورهای توسعه نیافته همکاری می کنند و کشور های ضعیفی که دچار مشکلات داخلی، ضعف اقتصادی و نظامی اند و توان استفاده از منابع و دفاع از حاکمیت ملی شان را به تنهایی ندارند در زمره کشورهای کم توسعه یا در حال توسعه قرار می گیرند. به تعبیری (چنانچه مایر و سیرز می گوید)، مناطقی که در قرن هجدهم «ابتدایی و وحشی»، در قرن نزدهم «عقب مانده» و درسال های قبل از جنگ «کم توسعه» نامیده می شدند، اینک به «کشورهای کمتر توسعه یافته» یا «کشورهای فقیر» و نیز کشورهای «نوظهور» و «اقتصادهای درحال توسعه» تغییر نام داده اند(ازکیا و غفاری، چاپ ششم 1386،صص.35 و36).

بنابراین کشورهای که تحت عنوان کشورهای رشدیابنده یاد می شوند، تا پیش از جنگ دوم جهانی به نام کشورهای مستعمره و نیمه مستعمره و پس از فروپاشی امپراتوری های که حتی در قلمرو برخی آفتاب غروب نمی کرد، باشکل گیری کشورهای مستقل، مفهوم مستعمره و نیمه مستعمره باری معنایی و توصیفی اش را از دست داد و برای کشورهای فقیر تازه به استقلال رسیده اصطلاح عقب مانده و کم رشد به کار می رفت .  سرانجام اصطلاح کشورهای روبه رشد یا رشد یابنده و در حال توسعه که با هدف ملی و خواست عمومی این کشور ها که همان کسب استقلال اقتصادی است، تطابق مفهومی پیدا کرد. همینطور در شرایط جدید جهانی، روابطی که میان کشورهای قدرت مند و ضعیف ایجاد گردیده و در این روابط، در یک طرف کشورهای قرار دارد که توسعه یافته هستند و در طرف دیگر کشورهای قرار دارند که با همیاری و کمک های کشورهای توسعه یافته به سوی توسعه و پیشرفت در حرکت اند؛ یعنی در حال توسعه قرار دارند.

افغانستان به عنوان یک کشور جهان سومی و توسعه نیافته از جمله ی کشورهای است که در این دوازده سال، در ارتباط مستقیم با جامعه ی جهانی و کشورهای توسعه یافته قرار داشته و همگام با حضور این کشور ها حرکت می کند. اگر تعداد قدرت های که در یک دهه ی گذشته در کشور حضور داشتند و کمک های را که مستقیم و یا غیر مستقیم به دولت افغانستان کردند و هم چنان کنفرانس های بزرگی که در داخل و خارج از کشور برای بازسازی و حمایت افغانستان برگزار شده  را در نظر داشته باشیم، نشان می دهد که افغانستان در محراق توجه جامعه ی جهانی قرار داشته است.

باتوجه به گذشته ی سیاه و تاریک افغانستان، دهه ی گذشته یک دهه ی بزرگ و طلایی برای مردم افغانستان بود. در این دهه علی رغم وجود مشکلات و چالش ها، دست آوردهای که در سطح ملی و بین المللی کشور ما کسب کرده در تاریخ افغانستان بی نظیر است. این دست آورد ها از به رسمیت شناخته شدن حقوق مدنی و شهروندی گرفته تا رشد آزادی ها، دموکراسی و فعالیت های مدنی – سیاسی، رشد اقتصاد ملی و بهبودِی بی سابقه در سیاست خارجی کشور و... را در برگیر می گیرد. از نگاه کمی شاید کشورما بیشترین روابط را با جامعه جهانی داشته است و بدون شک این ارتباط گسترده، در رشد منابع ملی و تقویه جایگاه منطقه ی و بین الملی افغانستان نقش بسیار جدی داشته است.

روابطی خوبی که افغانستان از سال دوهزار ویک بدینسو باکشورهای قدرت مند خارجی داشته است و در زمان این روابط، به توانایی های سیاسی، نظامی، اقتصادی و اجتماعی ناییل  گردیده، نشان می دهد که در صورت دوام و قوام این روابط و وضعیت، این کشور مانند کوریا و سایر کشورهای روبه رشد، هم یک کشور در حال توسعه است و هم توانایی و قابلیت توسعه ی را که با جهان در همکاری باشد دارا می باشد.

اهمیت این شرایط جدید که ناشی از روابط گسترده و همکاری با جامعه جهانی می باشد در نگرانی های که در ارتباط به سال 2014 و خروج نیروهای خارجی در میان اقشار مختلف جامعه شکل گرفته به خوبی قابل درک است. حتی کشورهای منطقه که در سال های گذشته از بحران افغانستان آسیب دیده اند، شرایط به وجود آمده در افغانستان را که در اثر حضور جامعه ی جهانی شکل گرفته حمایت کرده اند  و حالا هم خواهان دوام این شرایط هستند. اکثری این کشورهای منطقه خواهان ادامه ی همکاری جامعه جهانی و امریکا در افغانستان هستند. چند روز پیش جیمز دابینز فرستاده ویژه اوباما در امور افغانستان و پاکستان، در ارتباط به تنش ها و مشکلاتی که در روند مذاکرات امضای پیمان امنیتی (کابل واشنگتن) پیش آمده است، ضمن تاکید بر حضور جامعه ی جهانی گفت، کشورهای روسیه، چین، هند و پاکستان خواهان امضای این پیمان امنیتی میان امریکا و افغانستان است. دابینز افزود، با آنکه برخی رهبران کشورهای این منطقه مخالف حضور نظامی امریکا اند، اما همهء آن ها می پذیرند که بدون ادامهء مساعدت های نظامی و اقتصادی جامعهء جهانی افغانستان با جنگ های داخلی مواجه خواهد شد. به گفته آقای  آقای دابینز این جنگ خطر افزایش تندرویی، مهاجرت ها و اخلال در تجارت را دراین منطقه در قبال داشته وتهدید به همهء منطقه افزایش خواهد داد.

هم چنان داکتر رنگین داد فر اسپنتا مشاور امنیت ملی رئیس جمهور کرزی دریکی از صحبت های که در ولسی جرگه داشته به صراحت بیان داشت که بدون امضای پیمان استراتژیک با امریکا ما نمی توانیم از منافع ملی و دست آورد های خود حفاظت کنیم.

با این وصف، شرایطی که در افغانستان شکل گرفته برای آینده ی کشور بسیار مهم و حیاتی می باشد. حد اقل آهنگ توسعه به صدا در آمده و امید به زندگی و پیشرفت در میان مردم افغانستان شکل گرفته است. روابطی که افغانستان در این دوازده سال با جامعه ی جهانی داشت، برفرض اگر هیچ سودی برای این کشور نداشت لااقل فرصتی برای زندگی کردن و فکر کردن را فراهم ساخت تا مردم افغانستان در کنار هم بنشینند و نسبت به سرنوشت شان فکر کنند. پس باید این فرصت را جدی گرفت و برای دوام آن کوشید.

افغانیت، اسلامیت نیست!

(تأملی بر شعاری مونږ اسلامیت او افغانیت غواړو)

پس از جنجال های بی نتیجه در پارلمان برسری درج کلمه ی افغان در صفحه ی شناسنامه الکترونیکی، آن عده از افرادی که نتیجه ی کار را در پارلمان به نفع شان نمی دانند حالا می خواهند بایکی ساختن مفاهیم (اسلامیت و افغانیت) دست به حرکت های سیاسی و خیابانی زده و باتحریک احساسات پسران قبیله ی شان با این حیله که گویا حق آنان ضایع شده، مساله را قومی و سیاسی بسازند. این اشخاص، تلاش می کنند که با خلق بحران و هرج و مرج در فضای سیاسی کشور، خواست های نامعقول و شخصی شان را بردیگران بقبولانند.

نوستالژیست های قبیله که شرایط جدیدی سیاسی و رشد انسان مداری و دموکراسی را به معنای برچیده شدن خیل و خرگاه شان می پندارند، باذهن بسته و قالبی و بدون درنظرداشت واقعیت های جهان امروزی می کوشند تا جلو رشد قانون مداری و ارزش های برین انسانی را که پاسخگوی  نیاز های نسل ما و عصرماست، بگیرند.

این نوستالژیست ها، خود را وارث برحق حکومت های غیرملی و انحصارگرای می دانند که در حال حاضر دیگر جایی در دهکده ی جهان ما ندارند وفقط حکایت های ناگوار شان در خاطره ی تاریخ به عنوان نماد بدبختی و عقب ماندگی نگهداری می شوند تا نسل های بیدار آینده با گرفتن عبرت از این صفحات تاریک تاریخ، راه بهتری را اختیار کنند. اما باتاسف برخی از تیپ های قبیله مدار که پیش قراول شان آدم های چون اسماعیل یون، جنرال طاقت و برخی از اعضای پارلمان هستند، می خواهند با لگد اندازی بر قامت، هویت و تاریخ دیگران و زور گویی در برابر جامعه ی جدید، فرهنگ انحصار و انسان ستیزی عبدالرحمانی را دوباره احیا کنند.

پارادایم نوستالژیای که این ها با اصل قراردادن قبیله پیش کشیده اند، همه ی اصول و معیارهای تاریخی و علمی را نفی می کند. هم چنان رفتار واپس گرایانه و مرتجعانه ی که با قلدوری و زورگویی انجام می دهند و همه را توهین و تحقیر می کنند، در حقیقت نفی حال وآینده و گام نهادن به سوی گذشته است. به باور اینان، رشد نیروهای فکری و انسانی وشکل گیری فضای برادری و برابری در کشور خلاف پاتریمونالیسم قومی و ختم عصرخودکامگی است و از این رو محکوم به فنا و نابودی می باشد. این که امروز افغانستان به عنوان یک کشور معتبر با دنیا در ارتباط است، انتقال قدرت براساس قانون و انتخابات صورت می گیرد، شهروندان از تمام کشور در انتخابات شرکت می کنند و زعیم شان را انتخاب می کنند، هر شهروند حق انتخاب شدن و انتخاب کردن دارد و حقوق زنان و اقشار مختلف اجتماع به رسمیت شناخته شده است، برای نوستالژیست های قبیله که حق شاهنشاهی بی قیدوشرط را خاص خیل و خانواده ی شان می دانند، این وضعیت، نهایتی بدبختی و ذلت پنداشته شده و از این رو در صدد انتقام از پیشرفت های حاصله و رشد نسل جوان برآمده اند. این نوستالژیست ها که از پیشرفت دیگران خشمگین اند و آن را تحمل ندارند، حالا می خواهند انتقام بگیرند. این اشخاص(البته نه همه ی قوم پشتون، قوم پشتون یکی از اقوام بزرگ و محترم سرزمین مااست)  که رفتار شان ناشی از عادات بادیه نشینی، ایلی و صحراگردی است، باتاسف حتی پرده ی حیا و شرم را دریده و با زیرپا گذاشتن نزاکت های انسانی، مثل یک گرگ زخم خورده هرطرف حمله می کنند.

بن خلدون می گوید، شهر نشینی(کمال اجتماعی) به منزله ی هدفی است برای بادیه نشینی. به باور او:«بادیه نشینان برفطرت نخستین خود می باشند. چون، بادیه نشینی مقدم بر شهرنشینی است، از این رو شهرنشینی به منزلۀ هدف بادیه نشینی است. بادیه نشینی به واسطۀ ارتباط با شهرنشینی است که به کمال می رسد و بادیه نشینان به لحاظ مرکزیت سیاسی شهرها، بدان وابسته اند.»(آزادارمکلی،چاپ دوم، 1376، ص.292). اما متاسفانه منش و کنش نوستالژیست های قبیله در افغانستان برخلاف این فرضیه است، رفتار اینان نه تنها که مؤید و موجد کمال نیست، بلکه در برابر کمال(پیشرفت) قرار داشته و  حتی می خواهد از آن انتقام بگیرند.

هم چنان، یکی از دیدگاهای مطرح در مورد توسعه جوامع، تلقی آن به مثابه پیشرفت تاریخی است. در این دیدگاه، «توسعه اغلب ارتباط نزدیکی بامفهوم پیشرفت داشته است(وگاه این دو مترادف هم به کار رفته اند). این ایده اساساً به آشکارشدگی تدریجی تاریخ انسان در جوامع، میان جوامع و گاه جوامع در عرض هم قرار دارد. (لفت ویچ، 1385، ص.39) به باور لفت ویچ، «این تصور از پیشرفت به مثابه یک فرایند دایمی، مطمئن و پیش رونده ی برآمده از کاربرد خرد و توانایی انسانی در جهت فهم و دگرگونی نظام مند جهان مفهوم پردازی شد.»(همان، ص.40). اما قضیه در میان برخی از اقشار جامعه ی ما واژگونه و برعکس است. در این جا آدم های هستند که عقب گردی را بر پیشرفت، قوم مداری را بر کثرت گرایی سیاسی، زورگویی و تک محوری را بر رای اکثریت مردم، نابرابری را بر برابری و نظام قبیله را بر نظام قانون ارجهیت می دهند و برای برپایی آن ولو  با نادیده گرفته شدن هویت و عزت دیگران، می کوشند و می تازند. این جا، خرد و توانایی انسانی در جهت فهم و دگرگونی نظام مند جهان به مثابه ی یک فرایند مطمئن و پیش رونده استفاده نمی شود. این جا شعور  آدم ها وسیله ی شده برای نفی پیشرفت ها و دست آوردهای ملی و نفی هویت ها و شخصیت ها. نو ستالژیای که قبیله را بر ملت و گذشته را بر امروز مقدم می شمارد و حتی گپ به جای رسیده که این نوع نگاه شان به کشور را دینی خوانده و کفر و بیگانگی دیگران را ثابت می کنند. عجب مهلکه ی است در این سرزمین، دنیا از وضعیت جدید آن استقبال می کند و برای نیافتادن دوباره اش به کام جنگ و تروریزم تلاش می کنند، و لی این جا، برخی ها با مفکوره ی قبیله ی و طالبانی پیشرفت ها را به مسلخ برده و از شرایط جدید انتقام می گیرند. همینطور کسانی که از این شرایط حمایت می کنند را نا اهل و حرامزاده و کافر می خوانند. اظهارات چند وقت پیش جنرال طاقت و علم کردن یکجایی(افغانیت و اسلامیت) یعنی دینی ساختن این مساله، که می خواهند با محکومیت دیگران، به بیگانگی و نامسلمانی آنان حکم کنند، نمونه ی واضحی از کمال زدایی و خرافات پرستی است.  مساوی خواندن کلمه ی افغان با کلمه ی اسلام یعنی مسلمان نبودن سایر اقوام. یعنی کافر بودن سایر اقوام و به گفته ی طاقت یعنی نا اهل بودن سایر اقوام، دقیقاً، همان طوری که ملا نیازی گفته بود، فلان قوم به فلان جا برود و این سرزمین از یک قوم خاص است.

انتقام جویان بادیه طبع قبیله مدار که با رشد نیروی انسانی وشکل گیری شرایط جدیدی سیاسی مخالف اند و فرهنگ سلطانیسم استبدای اجدادشان را در حال نابودی و فراموشی می بینند، می خواهند با ایجاد بدعت در دین،  پارادایم نوستالژیای قبیله را در کشور قوام بخشند و جلو رشد و ترقی مردم را بگیرند. اما نباید فراموش کرد که ذکر کلمه ی افغان در قانون اساسی و پذیرفتن آن از سوی سایر اقوام یک امر دینی نه بلکه یک مصلحت سیاسی برای وفاق ملی است.  بناً، این نوستالژیا و بدعت دینی که ریشه در انتقام جویی دارد نهایتی تعصب و جهل قومی در برابر پیشرفت ملی است که مانند خارمغیلان در  سرزمین سبز افغانستان جدید رویده است.

به نظر می رسد حرکتی ارتجاعی که در این برهه ی حساس زمانی راه افتاده یک مساله ی اجتماعی بسیار جدی در کشور است. مساوی خواندن افغان با اسلام که از سوی منتقمین قبیله تبلیغ می شود، یک بدعت آشکار است در دین مبین اسلام. چون در هیچ جای دین نیامده که (اسلامیت= افغانیت) است و فلان جمع بر فلان جمع همیشه برتری دارد. خداوند به صورت آشکار بیان داشته که ما بنی آدم را کرامت دادیم و بر دريا و خشکی سوار کرديم و از چيزهای خوش و پاکيزه روزی داديم و بر بسياری از مخلوقات خويش برتريشان نهاديم، «وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُم مِّنَ الطَّيِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَى كَثِيرٍ مِّمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلاً»(قرآنکریم، سوره ی اسراء، آیه ی70)  یعنی خداوند کریم با ذکر نعمت های که برای بندگانش داده خاطر نشان می سازد که آنچه در خشکی و دریا است او برای بندگانش داده است. یعنی همه ی خشکی ها ودریا ها از آن خداست و هیچ کس حق ندارد زمینی خدا را برای بندگانش نا امن بسازد. هم چنان خدای پاک به تاکید بیان داشته که، «یا أیُّهَا النّاسُ إِنَّا خَلَقناکُم مَن ذَکَرٍ وَ أُنثَی وَ جَعَنَاکُم شُعُوباً وقَبَائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَکرَمَکُم عِندَاللّهِ أَتقَاکُم إِنَّ اللهَ عَلیم خبیر»(قرآنکریم، سوره ی حجرات،آیه ی 13).(ای مردم! ما شما را از یک مرد و زن آفریدیم و شما را {به} تیره‌ها و قبیله‌ها قرار دادیم تا یکدیگر را بشناسید؛ (اینها ملاک امتیاز نیست،) گرامی‌ترین شما نزد خداوند با تقواترین شماست؛ خداوند دانا و آگاه است!) ولی این جا، برای قبولاندن و تحمیل کردن قوم و زبان دین را تحریف می کنند و افغانیت را مساوی با اسلامیت می خوانند.

 این جاست که عصبیت قومی، فرضیه ی بن خلدون را رد می کند و نه تنها در برابر پیشرفت و ترقی قرار می گیرد که حتی بادینی خواندن قومیت می خواهند لاله های پیشرفت و امید را که از میان سرزمین جنگ زده و رنگین به خون شهدا سر بر افراشته، گردن بزنند . یعنی می خواهند دین را افغانی بسازند و از آن برای نفی و نابودی دست آوردها استفاده کنند؛ دینی که ملاکش قوم خاص، با حق  و امتیازات خاص است.

دین افغانی، نهایت جهالت و نادانی در برابر پیشرفت و توسعه ی انسانی است که حالا برای قتال دموکراسی و دست آوردهای فصل جدید به پیامبری اسماعیل یون و حواریون نابکارش ایجاد گردیده است.

گذشته از این، اگر بیاییم کلمه ی افغان را به تحلیل بگیریم، این کلمه نه تنها که یک کلمه ی دینی نیست که حتی یک کمله ی بومی نیست. براساس یکی از دو نظریه عمده ی که در رابطه به سابقه تاریخی پشتون ها وجود دارد، کلمه ی افغان ریشه بیرونی و یهودی دارد. بر اساس دیدگاه اول که (Nordic theory) نامیده می شود و از سویی (Darmsteir)، (Grieson)، (Moregunstrein)، (Arian) و(Garden) مورد تایید قرار گرفته و مورخ پشتون تبار (عبدالحی حبیبی) نیز باورمند به این نظریه است، حاکی از آریایی بودن پشتون ها است.

اما بر اساس تئوری دوم، اصالت قوم پشتون ها عبری بوده و عبارت از بازماندگان ده خانواده ی یهودی می باشند که در بین ماورای مرز دیورند عمومیت دارد. «مورخ چیره دست پشتون ها(ابوالفضل خان ختک) دراثر خویش نوشته که شاهان بزرگ عادت داشتند در صورت لزوم قبیله و گاهی هم حتی ملتی را از یک کشور به کشور دیگر نقل مکان دهند. وی معتقد است که یک بخش از قبیله غربی قوم یهود بوسیله سلاطین آن زمان نقل مکان گردیدند و از ولایت شام بیرون ساختند و آنها بالخاصه فرزندان امضه و افغانه طرح امامت را در کوهستان غور و دره غزنی، کابل، قندهار، فیروز کوه و نواحی آن ریختند. که در اقلیم پنجم و ششم موقعیت دارد و تا زمان سلطان محمود غزنوی و سلطان شهاب الدین غوری این کوهستانات در تصاحب آنها قرار داشت.»(به نقل از امین، 1391، ص.39). هم چنان، «مؤلف ریاض السیاحه، می نویسد که در زمان حضرت سلیمان932-962ق.م مردی بنام افغانه زندگی داشت زمانیکه آن حضرت مسجداقصی را اعمار می کرد افغانه را به حیث سرکارگر جمعیت کارگران مسجد تعیین نمود و این طایفه(افغان ها) از نسل او می باشد. قسما این حکایت از طرف قاضی عطاالله خان نیز تایید شده است. قاضی درکتاب خود میگوید کار اعمار معبد در دوران زندگی افغانه پایان یافت، خداوند... پسری برای افغانه داد و در زمان حضرت سلیمان، قبیله نیرومند در اسرائیل تلقی می گردید. بعضی محققین را عقیده بر آن است که افغانه یکی از نوادگان بی بی هاجره خانم حضرت ابراهیم بود. بعضی دیگر افغانه را پسر اورمیا و پسر طالوت پادشاه بنی اسرائیل می دانند.»(همان منبع، ص.40).

هدف از ذکر این سطور این بود تاخاطرنشان ساخته شود(البته با حفظ احترام به قانون اساسی و اقوام باهم برادر افغانستان) که براساس نظریات علمی اولاً، کلمه ی افغان یک کلمه ی بومی نیست و ثانیا حتی نمی تواند تمام قبایل پشتون را به لحاظ علمی زیر یک عنوان جمع بندی کند، چه رسد به سایر اقوام که هریک تاریخ و گذشته جداگانه ی دارد. اما دست های سیاسی که این کلمه را وارد تاریخ افغانستان ساخته اند حالا هم تلاش می کنند از آن استفاده سیاسی کنند. کلمه ی که بارمعنایی آن ریشه در حکومت های زورگو، ظالم، انحصارگرا و قبیله مدار دارد و امروز هویتی سیاسی شده برای افرادی که آن حکومت ها را نیک و رفتار شان را نیکو می پندارند وحضور سایر اقوام را در حکومت و دولت جمهوری اسلامی کنونی مایه ننگ و ذلت شان دانسته و می خواهند با بهانه ساختن این که، کمله ی افغان در قانون اساسی آمده، به دیگران توهین و هتک حرمت کنند و از شرایط و دست آورد های جدید انتقام بگیرند.

کاری را که  این نسل انتقام جو انجام می دهد، کاری صوابی نیست. در واقع تیشه به پای خود زدن است و کارکردی جز دریدن پرده ی نزاکت در میان اقوام و جایگزینی نفاق ملی به جای وفاق ملی ندارد. حرکاتی را که این دسته ها انجام می دهند و نام آن را غیرت می گذارند، هم منافی وحدت ملی است و هم ناقض ارزش های دینی و انسانی. اما باید متوجه باشند که این حرکت های شان اگر چه بحران زا است و زمینه را برای بی نظمی و زورگویی فراهم می کند ولی نمی تواند روزنه ی امیدی که در افغانستان شکل گرفته و دارد این کشور جایگاهش را در دهکده ی جهانی پیدا می کند تغییر دهد. امروز در کشور ما، نه تنها که همه ی اقوام محترم اند بلکه، تک تک انسان های ساکن در آن نیز محترم اند و حق زندگی و پیشرفت دارند. حقی که هم خود از آن آگاهند و هم جهان به آن پی پرده و در راستای برآورده شدن آن خود را همکار مردم افغانستان می دانند. از سوی دیگر، پیش قراولان نسل انتقام باید متوجه باشند که نفع افغانستان و نفع همه ی اقوام در پیشرفت متوازن و انسانی است نه در رفتار های انحصاری، واپس گرایانه و مرتجعانه. حالا مردم افغانستان پی برده اند که حکومت قبیله، زور، ظلم و کیبل به درد کشور نمی خورد و باید در این سرزمین فرصت زندگی سالم و حکومت داری خوب که پاسخگوی نیازمندی های عصر نو و نسل نو باشد، وجود داشته باشد.

نسل انتقام باید بداند که اولین قربانیان رفتار شان افرادی خیل و تبار خودشان است. فی المثل حکومت طالبان که در نوع خود دینی ترین عنوان را داشت و برای عملی ساختن باورهای سنتی شان صفحه دوم جنگ داخلی را در کشور رقم زد و حتی تا اکنون افرادشان به اساس همان باورها بادولت و نیروهای ناتو می جنگند، بیشترین ضربه را برای جوانان قوم پشتون زده است.

دراین دوازده سال، آن بخش های از افغانستان بیشترین ضرر را متحمل شده است که در آن نقاط جنگ وجود داشته و فرصت های سالم آموزشی و اقتصادی از مردم گرفته شده است. بدون شک علی رغم  وجود عوامل خارجی، وضعیت نا امنی که طالبان عامل آن بوده اند در عقب ماندن مردم نقش جدی داشته است.

بناً، نسلی که می خواهند از نسل جدید انتقام بگیرند و آینده را با دیدی گذشته بسازند، باید بدانند که خلق بحران و بی نظمی نه به نفع خودشان است و نه به نفع هموطنان شان.

والسلام علی من التبع الهدای

 

منــــــــــــــابــــــــــع:

1- قرآنکریم، سوره ی اسراء، آیه ی70.

2- قرآنکریم، سوره ی حجرات،آیه ی 13.

3- آزاد ارمکی، تقی. اندیشه اجتماعی متفکران مسلمان از فارابی تا ابن خلدون. تهران:  مجتمع فرهنگی سروش، 1376.

4- لفت ویچ، آدریان. دولت های توسعه گرا(پیرامون اهمیت سیاست در توسعه). ترجمه، جواد افشار کهن. تهران: نشر مرندیز، 1385.

5- امین، فیصل. ساختار جامعه افغانی(چـــــپتر درسی). کــــــــــــــابل: بی نا، 1391.

پینالتی پس از جرگه؛ تقابل اتهام ها و فشار ها و بی نتیجه ماندن بازی!

در واپسین ایام برگزاری لویه جرگه مشورتی که رای به امضای پیمان امنیتی با امریکا داد، روند کار بر سر این معاهده از شکل رسمی و تخنیکی اش بیرون شده و حالت شدیداً سیاسی را به خود گرفته است. اگر فرایند کار و گفتگوها برسر تدوین مسوده ی این معاهده را به یک بازی فوتبال تشبیه کنیم که بانتیجه ی مساوی به پایان رسیده، حالا نوبت به پنج پینالتی است. در این فرصت(Penalty) تا اکنون کرزی با سه پیشنهاد و موضع گیری اخیرش در یک روزنامه فرانسوی چهار پینالتی را وارد دروازه ی حریف کرده و جانب امریکا هم با فرستادن سه مقام بلند پایه اش به کابل برای وارد کردن فشار، سه پینالتی را زده است. با آن که تاحالا امریکا سه پینالتی زده اما بازهم دست بالایی دارد، چون از یک سو نیروهای حمایتی و تشویقی آن در داخل و خارج از افغانستان بسیار زیاد است و هر آن از کرزی می خواهند که بازی را خاتمه دهد و هم خود امریکا امکانات و توان بالا دارد. اما نیروهای حمایتی رئیس جمهور کرزی در مقایسه با نیروهای حمایتی امریکا، نه تنها که بسیار کم است که حتی منفور و مغضوب مردم در داخل و خارج کشور نیز هستند. این نیروها، در شرایط حاضر فرصت را غنیمت شمرده و کرزی را برای امضا نکردن پیمان تشویق می کنند. این ها، کسانی نیستند جز جنگجویان تندرو حزب اسلامی به رهبری گلبدین حکمتیار، طالبان افراطی و برخی از دسته های واپس گرای دیگر که منافع شان را در عقب ماندگی و بحران افغانستان می بینند. فکر نمی کنم که رئیس جمهور از حمایت این ها خوشحال باشد، ولی واقعیت همین است که هست.
مشکل دیگر این گروه ها، این است که در حال حاضر برای جانب امریکایی بهانه می دهند، تا قویتر رئیس جمهور را در معرض افکار عمومی که از حکومت کیبل، بارش راکت و فضای بسته ی فکری که سالها برسر شان تحمیل شده بیزار و متنفر اند، قرار داده و توپ پیروزی شان را وارد گول کرزی کند.
به هر حال، فعلا بازی به شدت جریان دارد. مقام های امریکایی، یکی پس از دیگری به کابل می آیند و از قطع کمک ها و نا امن شدن افغانستان به دست دشمنان کشور هشدار می دهند، در این طرف هم رئیس جمهور کرزی، باتمام توان بر اجرایی شدن خواست ها و به ثمر نشتسن حرف هایش تاکید می کند. او حتی در این راستا از جدی ترین و حساس ترین ابزار(اشغالگر خواندن طرف) استفاده کرده است. در آن طرف، چاک هیگل وزیر دفاع ایالات متحده ی امریکا، از نزدیک بودن بیرون شدن نیروهای خارجی به واقعیت سخن می گوید، و در این جا(افغانستان) دسته ها و اقشاری مختلفی که از خروج نیروهای ناتو و امریکایی نگران اند، یکی پشت دیگری از رئیس جمهور می خواهند که هرچه زودتر پیمان امنیتی با امریکا را امضا کند.
با این حال، بازی هم چنان جریان دارد و دو طرف گزینه های مختلف را برای مات ساختن طرف مقابل استفاده می کنند. از این که می بینم، کشور ما با ابرقدرت های جهان به خاطر منافعش چانه زنی می کند، احساس غرور و شادمانی برایم رخ می دهد، اما نباید فراموش کنیم که افغانستان امروز، افغانستان به جا مانده از سال ها جنگ و بدبختی، فقر و تنگدستی، مظلومیت وبیچارگی و صد ها مشکل دیگر است که تازه در این دوازده سال فرصتی پیدا کرده برای نفس کشیدن بسوی آینده ی بهتر. یعنی تازه دارد در میان مردم ما امید شکل می گیرد تا مانند سایر انسان های روی زمین زندگی مرفه و عزت مندانه داشته باشند.
حالا، ما باید در عین چانه زنی احتیاط را هم در نظر داشته باشیم تا نشود که بازی را ببازیم و کارهای خوبی که در این دوازده سال صورت گرفته است را باچالش مواجه بسازیم.
آنچه در مواد این پیمان و اهداف آن آمده، چیزهای بسیاری خوبی است و ما را برای تقویه ی پایه های توسعه ی کشور یاری می کند و منافع ملی ما را نیز از گزند نابسامانی ها و تهدید ها حفظ می کند. پس برای امضای این پیمان، در کنار تاکیدهای که برای بهتر شدن وضعیت می کنیم، برای امضای آن هم عجله کنیم. برفرض هم که این پیمان نتواند ما را برای رسیدن به همه ی خواست ها و نیازهای ما کمک کند، حد اقل، برای “کفتارهای تشنه به خون مردم” و دشمنان این مرز و بوم اجازه نمی دهد تا با خیال راحت در برابر امنیت ملی و حاکمیت ملی ما مانع بسازند و زندگی مردم ما را با خطر مواجه کنند.
مردم افغانستان برای رشد و توسعه و نجات از مشکلات، پیش از همه چیز به فرصت نیاز دارند تا کمک و همکاری مقطعی. مساله ی اصلی در کشور ما همین نبودن یک فرصت مناسب برای زندگی کردن و فکر کردن بر سر زندگی باهمی بوده است. و به همین خاطر بوده که همیشه به جای فکر کردن بر سر زندگی باهمی، به فکر مبارزه برای زنده ماندن بوده است. درست همانطوری که هابس می گفت، در این کشور جنگ همه علیه همه جریان داشت.
هم چنان امریکایی ها باید بدانند که افغانستان سرزمین مردم زخم خورده ی است که نیاز به مرحم دارند و بیش از این تحمل بازی های منطقه ی را ندارد. ثانیا، آنچه واضح است، این است که امریکا در افغانستان نیامده تا در این جا دولت قدرت مند بسازد، دموکراسی و صلح پایدار ایجاد کند، بلکه سربازان و سیاست مداران این کشور برای تامین منافع ملی کشور شان و حفظ امنیت ملی شان به افغانستان آمده اند.
اگر به کارهای که دراین مدت صورت گرفته نگاه کنیم می بینیم که اگر خود امریکا در افغانستان نباشد، نه دولتی وجود خواهد داشت، نه اردوی و نه صلحی و نه دموکراسی ی!
اردوی که امریکا درافغانستان ساخته یک اردوی ضعیف و گرسنه است و بدون حمایت مالی و نظامی این کشور نمی تواند به فعالیتش ادامه دهد. همینطور دولتی که شکل گرفته نیز یک دولت ناتوان و کم مایه است که به محض قطع کمک های خارجی ارکان آن متزلزل خواهد شد. دموکراسی که در این کشور شکل گرفته هم یک دموکراسی اسمی و با بنیاد های سست است و بدون حمایت جامعه جهانی نمی تواند برای مردم افغانستان مایه ثبات و امید باشد.
هم چنان اگر به برخی دیگری از کارهای خارجی ها نگاه کنیم، بازهم می بینم که منافع خودشان مقدم بر منافع افغانستان و ثبات افغانستان بوده است. به طور مثال، جاهای که از لحاظ امنیتی فرصت های خوبی برای گسترش و تقویه اصول دموکراتیک و سرمایه گذاری بود، به خاطر دور بودن از مسیر منافع امریکا در حاشیه ی بی توجهی قرار گرفته است.
حالا هم در این پیمان امنیتی، نفع امریکا به مراتب بیشتر از نفع افغانستان است و آینده ی این پیمان نیز بیشتر از این که مشکلات افغانستان را حل کند، جایگاه و پایگاه نظامی، سیاسی و اقتصادی غرب را در آسیاسی مرکزی تقویه می کند.
پس حالا که جولان اسب چابک قدرت شان کمی به تاخیر افتاده، نباید مشکلات و کمبودات که افغانستان دارد را وسیله ی برای قبولاندن خودشان برسر حکومت افغانستان بسازند. این راهی که امریکا برای اعمال فشار بر کرزی استفاده می کند راهی مقبولی نیست. چون اولا، امریکایی ها در این کشور پایگاه می سازند تا امنیت ملی خودشان تامین باشد نه این که مشکلات افغانستان حل گردد. ثانیا، مشکلاتی موجود و احتمالی را که امریکا برای امضا شدن پیمان بالای دولت افغانستان ابزار فشار ساخته، در آینده برای مردم افغانستان و حتی کشورهای منطقه توقع عملی شدن آن را به وجود می آورد. در حالی که امریکا نمی تواند به صورت دایمی اردوی افغانستان را کمک کند، در آن صورت، تا زمان که ما یک اردوی قوی که خود ما توان تامین نیازمندی هایش را نداشته باشیم، نمی توانیم به امنیت و ثبات پایدار امیدوار باشیم. همینطور امریکا نمی تواند باکمک های که قسمت عمده ی آن به درد نیروهای خودش می خورد، مشکلات افغانستان را حل کند، مگر این که چرخه ی اقتصاد کشور بربنیاد تولیدات و محصولات داخلی و تجارت فعال به حرکت آید.
در واقع مواردی را که امریکا به عنوان آله ی فشار بالای دولت افغانستان به کار می برد، بعد از امضای پیمان هم کدام تغییری در آن رخ نخواهد داد. امریکا نباید، باشعارها و فشار های کاذب، خود را برای مردم افغانستان پیامبر امید و زندگی معرفی کند در حالی که این جا برای حفظ منافع و اقتدار خودش مبارزه می کند.
در کل، بازی که حالای بین کرزی و کاخ سفید جریان دارد، یک مغلوبه بازی است که در صورت دست نیافتن به نتیجه مورد توافق دو طرف، هیچ یک نمی تواند به اهدافش برسد.
در این جا، کرزی نباید امید داشته باشد که ما تمام کارها را با کمک امریکا انجام داده می توانیم و هر روز شرط دیگر و بهانه ی دیگر را پیش بکشد. در آن طرف، امریکا نباید افکار عمومی و احساسات مردم افغانستان را وسیله برای برای برآروده شدن اهداف شان بسازند.
اصلاً، اگر دوطرف به متن قراردی که حدود دوسال مقام ها و کارشناسان شان روی آن کرده اند باور دارند نیازی به موضع گیری های احساسی، سیاسی و تحریک آمیز نیست. چون اولا، مساله، براساس حقوق بین الملل بیشتر یک مساله ی حقوقی است و بهترین راه حل آن نیز حقوقی می باشد. ثانیاً، مشکل سیاسی حضور امریکا در افغانستان 12 سال پیش حل شده و نیاز به بحث و جنجال ندارد. بنا بر این، طرفین قضیه کاری نکنند که آینده اش برای شان مفید نباشد. کرزی به عنوان رئیس جمهور و مسئول درجه اول کشور، نباید کاری کند که سبب افزایش تشویش ها و نگرانی های مردم افغانستان گردد و هم چنان امریکا(کشوری که برای مبارزه باتروریزم و تامین امنیت ملی اش به افغانستان آمده)، نباید با شعاری ساختن کارهای که ارتباط مستقیم با اهداف شان ندارد و حتی نمی خواهد انجام بدهد، زمینه را برای گسترش حساسیت هاو مخالفت ها فراهم کند. پیمان امنیتی یک قرار داد حقوقی است در چارچوب عرف بین الملل و منافع ملی دو کشور؛ نه امریکا توقع بیشتر از این را داشته باشد ونه کرزی!

معمای امضای پیمان امنیتی؛ هیگل در کابل، کرزی در تهران!

چاک هیگل، وزیر دفاع ایالات متحده ی امریکا سومین مقام بلند پایه ی این کشور است که بعد از فصیله ی جرگه مشورتی مبنی بر پیمان امنیتی (کابل- واشنگتن)، به افغانستان می آید و در رابطه به امضای هرچه زودتر آن با مقام های بلند پایه ی کشور ملاقات می کنند. با وجود این همه اما، دیده می شود که در موضع رئیس جمهور حامدکرزی تغییری چندانی نیامده و طرح این پیمان که براساس مواد مورد قبول دوطرف و منافع ملی دوکشور به صورت شفاف تنظیم شده، امضای آن به یک معما و حتی به گفته ی بسم الله محمدی وزیر دفاع، به "قصه ی ملانصرالدین" تبدیل شده است!

درست با آمدن این مقام امریکایی در کابل، رئیس جمهور برای امضای پیمان دوستی عازم ایران(رقیب استراتژیک امریکا و کشوری که مخالف حضور نیروهای بین الملی در افغانستان است) شده و در این جا(کابل)، تنها وزیر دفاع، رئیس ستادمشترک ارتش و معین ارشد امنیتی وزارت امورداخله با وزیر دفاع امریکا ملاقات کردند.

با این حال، آقای هیگل از این دیدار خوشحال به نظرمی رسد و از زبان بسم الله خان گفت که این پیمان در زمان مناسب امضا خواهد شد. به همین شکل، شخص وزیر دفاع نیز در جلسه ی که با برخی از جنرالان ارتش داشت، بر امضای پیمان تاکید نموده و خطاب به آنان گفت:"من برایتان هزار بار میگویم که این پیمان امضا می شود، بروید کارهایتان را پیش ببرید".

هم چنان آقای محمدی گپ و گفت ها در مورد امضای این پیمان را به قصه ی ملانصرالدین(حکایت های مفت و بی فایده) تشبیه کرد. این در حالی است پس از موضع گیری تند رئیس جمهور در جرگه مشورتی، شماری زیادی از شخصیت های ملی، فعالین جامعه مدنی و احزاب سیاسی از آن انتقاد نموده و امضای پیمان را به نفع کشور دانسته اند.

درهمین حال اما، گروه های مسلح و تندرو که در این چندسال علیه دولت و نیروهای خارجی جنگیده اند از ایستادگی رئیس جمهور کرزی در برابرامضای عاجل و بدون قید و شرط پیمان حمایت نموده و نیز او را تشویق کرده اند تا آن را امضا نکند. این در حالی است که حدود دوازده سال قبل، امریکا برای نابودساختن همین گروه ها به افغانستان حمله کردند و بساط آرامی را که آنان برای تهدید امنیت منطقه ی در این جا پهن کرده بودند برچیدند. حالا که گفته می شود اگر معاهده ی امنیتی بین افغانستان و امریکا امضا نشود، نیروهای امریکایی و ناتو افغانستان را ترک خواهند کرد، تندروان فرصت را غنیمت شمرده و با بیان همنوایی و هم صدایی با رئیس جمهور، فکر و خیال ایجاد دورباره ی نظام سیاه طالبانی در سر می پرورانند، که خوشبختانه موضع گیری حکومت در ارتباط به این حرکت ها، غیر از آن چیزی بود که تندروان به آن امید پیام داده بودند. در این خصوص ایمل فیضی سخنگوی ریاست جمهوری گفت که "هرگاه طالبان به روند صلح بپیوندند، نیازی به نیروهای خارجی نیست".

فراموش نکنیم که تاکید جامعه جهانی، فیصله ی قاطع جرگه مشورتی، حمایت اقشارمختلف جامعه، فعالین جامعه ی مدنی و احزاب سیاسی و نیز مخالفت گروه های تندوری چون حزب اسلامی به رهبری گلبدین حکمتیار و تحریک طالبان و برخی از کشورهای منطقه در مورد امضای پیمان امنیتی بین دوکشور، بیانگر حساسیت و اهمیت آن است.

 با این صورت پس چرا رئیس جمهور برای امضای آن تعلل می کند؟ علی رغم این که دیپلومات های دوطرف مدت ها بر سر مواد آن باهم کار کرده اند و خود رئیس جمهور نیز مرحله به مرحله از آن نظارت کرده است، حتی در کنفرانس خبری که با جان کری در کابل داشت، از موافقتش در ارتباط باپیمان خبرداد و تصمیم نهایی را به لویه جرگه واگذار کرد، ولی بازهم چرا فیصله لویه جرگه و التجا و تاکید صبغت الله مجددی را نپذیرفت و شرط های تازه ی را مطرح کرد؟ آیا این شرط ها در متن پیمان استراتژیک و پیمان امنیتی ذکرنشده است؟

به نظر می رسد که علت امضا نکردن رئیس جمهور، مسایلی خارج از این پیمان است. زیرا این که، مواد موافقت نامه چیزی نیست که درهمان شب جرگه آماده شده باشد(به جز یک مورد تعهد کتبی اوباما در ارتباط به حملات شبانه و داخل نشدن به خانه های مردم)، یعنی همه ی مواد آن بین مسئولان دوطرف نهایی شده بود. از سوی دیگر، کسانی که برای تهیه ی آن کار می کردند هم آدم های کم سواد و کم تجربه ی نبودند، حد اقل به سویه وزیر خارجه و مشاور امنیت ملی بودند. یعنی فکر نمی کنم که رئیس جمهور و جانب افغانستان فریب خورده باشد و مجبور به تاکید مواضعش باشد، تازه  تیم کاری ما امتیازگیری های خوبی را هم داشته است. مثل تعریف تجاوز و نحوه ی برخورد با آن و...

ثانیا، پیش شرط های که رئیس جمهور در جرگه مطرح کرد، به لحاظ تخنیکی مربوط به مسوده ی معاهده نمی شود و هم چنان مثلاً، قطع حملات خانه به خانه پیش شرطی است که در ضمانت نامه ی امریکایی ها وجود دارد و قرار عملی شدن آن هم مربوط به بعد ازامضای پیمان می شود.

از نحوه ی موضع گیری و صحبت های که رئیس جمهور دراین رابطه داشته، طوری وانمود می شود که مشکل رئیس جمهور با امریکایی ها برسر مواد پیمان نه، بلکه به احتمال قوی، مشکل آنان برسر انتخابات پیش روی ریاست جمهوری است. به خصوص این که، آقای کرزی در این رابطه، خواهان تضمین شفافیت انتخابات از سوی امریکایی ها شده است.

حالا، اگر مساله این طور باشد مشکل اصلی کنونی بین رئیس جمهور کرزی و امریکایی ها، چگونگی موافقت آنان برسر انتخابات است که متاسفانه موضوع مهمی چون پیمان امنیتی را که حضور نیروهای امریکایی و ناتو و بخشی زیادی از کمک ها به آن بستگی دارد، تحت شعاع قرار داده است.

شاید به همین خاطر است که وزیر دفاع، بگو مگو ها در مورد این پیمان را بیهوده می داند و آن را به قصه ی ملانصرالدین تشبیه می کند. از این سخن آقای وزیر  طوری بر می آید که کار پیمان تکمیل شده و امضای آن هم حتمی است و لذا بحث برسر آن بی فایده است.

با این وصف، باید انتظار کشید که تاگره از مشکل پیش آمده بین رئیس جمهور و کاخ سفید باز شود و رئیس جمهور هم آن چه را که خیر و صلاح مملکت ومردم مااست انجام دهد. والسلام