خیمه نشینان بی مسئولیتِ سیاست و جوانان بی مسئولیت فیسبوک!

خیمه نشینان بامیان و دایکندی که حالا از کارهای بیهوده­ ی شان خسته و نا امید شده اند و خود را در یک قدمی بدنامی و مقهور قرار گرفتن ملت می دانند، به یک تعداد جوانان فیسبوکی متوسل شده و به وسیله­ی آنان تبلیغات و هیاهو راه می اندازند و سعی می کنند با مطرح کردند برخی سخنان فرافگنانه و چرندیات، اذهان عامه را از رفتارهای غیر مسئولانه تاریخی شان به دور نگهدارند.

از آن جمله، یک جوانِ به اصطلاح روزنامه نگار دست به کار شده(البته همه ی جوانان و روزنامه نگاران این طور نیستند) و در صفحه فیسبوکش نوشته، طاهر زهیر نباید به حیث والی بامیان باشد، چون که به باور او هفتاد درصد مردم بامیان به عبدالله رای داده اند و چون زهیر سخنگوی اشرف غنی بوده، پس نباید مقام اش را در بامیان احراز کند. هم چنان او گفته است، که اشرف غنی که روزی به اثر تلاش هزاره ها به قدرت رسید حالا برای کوچی ها دستور می دهد.

راستش من کاری به کارهای حکومت ندارم، توقع من به حیث یک شهروند از حکومت این است که در این شرایط حساس مسئولیت ها و وظایف شان را به خوبی پیش برده و بر تعهدات و پیمان های که بامردم کرده اند پابند باشند. اما در ارتباط با نوشته این جوان روزنامه نگار، لازم می دانم نکاتِ را خدمت دوستان عرض کنم؛

یک، من خیلی تاسف می خورم به هم چون جوانانِ که نام و عنوان روزنامه نگار را با خود یدک می کشند، اما از اصول روزنامه نگاری هنوز کمترین بویِ را نبرده اند. روزنامه نگاری مبتنی بر اصول چون واقع بینی، بی طرفی، صداقت، متستند بودن و نیز عاری بودن از مغلطه استوار است. بناً، یکجا کردن دو موضوع کاملاًجدا(معرفی والی و معضل کوچیگری)، عملی است، خلاف ادب و اخلاق رسانه ی. گذشته از آن، معضل کوچیگری یک قصه­ی مفت نیست که یک چند نفر سرگردان در فضای مجازی بیایند، بدون مسئولیت پذیری و درک درست از مساله چهار چیز را بگویند، هم مردم به درد سر مواجه کنند و هم معضل را پیچیده بسازند، سپس راه خود را گرفته به گوشه ی بخزند. حل این معضل، تدبیر و ایستادگی می خواهد. هرکس نمی تواند فقط با چهار کلمه این غم تاریخی را از شانه مردم بردارد، بلکه همین بزرگان آب دیده و ریسک پذیر مردمی است که هم درگذشته بار آن را به دوش کشیده اند و هم بعد از این برای حل آن تلاش خواهند کرد.

این که رئیس جمهور غنی در زمان مبارزات انتخاباتی گفته است، معضل کوچیگری را در کشور خاتمه می دهد و دیگر اجازه نمی دهد به این خاطر منازعه ی رخ دهد، درست است. این را رئیس جمهور با مردم ما پیمان کرده است، از اول تا آخرش همه در جریان هستیم. بعد از این هم بزرگان مردم ما با جدیت و قاطعیت پیگیرِ این قضیه خواهند بود و تا زمانی که این معضل به صورت ریشه­ی از بین نرود، مردم ما یک ذره هم ازخواست برحق و انسانی شان عقب نخواهند نشست. این­که، تاهنوز حکومت موفق به حل این معضل نشده معنایش این نیست که حزب وحدت دیگر پیگیر این قضیه نیست، نه خیر، حزب وحدت، مانند برخی های دیگر که خود را به یک لاندکروزر فروخته بودند، خود را به کسی به فروش نرسانده است، بلکه بر اساس منافع ملی مردم اش باتیم تحول و تداوم وارد یک تعامل شده است. بعد از این هم، یقین دارم اگر بزرگان چون استاد خلیلی این مساله را پیگیری نکند، آدم های وابسته و بی تعهدی دیگری که همیشه گم اند و فقط به خاطر دعوا بر سر سفره ی آماده رنگ و رخ خود را نشان می دهند، چنین کاری را نه می توانند و نه باور به انجام آن دارند.

چنانچه همه به یاد داریم، کوچی ها حدود سی سال نتوانستند به هزارجات بروند ولی در زمان طالبان وقتی آقای اکبری پیش قراول معامله وفروش مردم و مناطق مرکزی گردید، بار دیگر برای کوچی ها زمینه ورود به هزاره جات و تجاوز به حریم مردم فراهم شد. ولی پس از آن که حکومت جدید و فصل جدید سیاسی شکل گرفت، و می بایست در این شرایط حس دفاع مدنی از خود را برای مردم می داد، همین دو جریان حزب وحدت بودند که(با بهترین و دلسوزانه ترین راهکارها) در کنار مردم ایستادند و از حقوق مشروع و انسانی مردم دفاع کردند. در همین زمان، از لحاظ قانونی و سیاسی، درخصوص حل معضل کوچیگری، کارهای بزرگ صورت گرفت که در طول تاریخ سیاسی افغانستان معاصر صورت نگرفته بود. از قانون اساسی گرفته تا فرامین محکم ریاست جمهوری سابق در این زمینه، همه گواهِ بر تلاش های شخصیت های چون استاد خلیلی است که با درایت و هوشیاری توانست از منظر قانون و سیاست ملی بر همه­ی ادعاهای پوچ و بی معنای کوچی های متجاوز و حمایت کننده های آن مهر بطلان بزند. اما دیگران که امروز بر در و دروازه ولایت های بامیان و دایکندی پارس کرده اند چه کاری به نفع مردم انجام داده اند. آیا همین ها نبودند که از طریق عمال منطقه­ی شان روحیه مقاومت و همبستگی مردم را سست کرده و راه را برای سوختن بهسود و در بدر شدن مردم بهسود باز کردند. مگر فراموش کرده اید، که والی سابق بامیان خانم حبیبه سرابی چگونه برخوردی با مردم آواره و مجاهد پرور بهسود که به بامیان می رفتند، انجام می داد. همین یک سال پیش را از یاد برده اید که محصول مقاومت مردم بهسود چگونه توسط خائنین در بامیان سبوتاژ گردید. من باور دارم که بعد از این هم اگر برفرض حکومت شبیه به حکومت طالبان در منطقه حاکم شود، آدم های چون اکبری و سایرین بیرق های سیاه را بر فراض کوتل ملا یعقوب، کوتل شیبر، کوه بابا و کوتل قوناق بلند خواهند. و بازهم همان طوری که با امیرالمومنین ملامحمد عمر بعیت کرده و حضور طالبان در بهسود را به معنای دادن عزت خدایی بر آن ها تلقی می کرد، با ابوبکر البغدادی و عساکر افغانی اش بیعت کرده و بار دیگر خانه به خانه هزاره جات را برایش قربانی خواهند کرد.

دو، این جوان گفته است که مردم بامیان به غنی رای نداده اند و لذا حق دارند با زهیر که به عنوان والی شان تعیین شده مخالفت کنند، عجب آدم ساده لوح و نارسیده ی است. سیاست را مثل کارهای آبکی خودش فکر کرده است. شاید آن طوری که خودش تا پنج سال بعد از فراغت از دانشگاه کابل نتوانسته بود پایان نامه اش را بنویسد و حتی نام استاد راهنما و طرح مساله اش را فراموش کرده بود، مردم را هم مثل خود موجودات ساده و سرگردان فکر می کند.

نمی دانم که این جوان از کجا فهمیده که مردم بامیان 70 در صد شان به غنی رای نداده اند درحالی که همه می دانند و اسناد موجود هم همین را می گوید که در دور دوم انتخابات بالای چهل درصد مردم بامیان به تیم تحول و تداوم رای دادند. در سایر مناطق هزاره نشین نیز قضیه همینطور بود، در بعضی جاها رای عبدالله بیشتر بود و در بعضی جاها هم رای غنی،که در نتیجه می توان گفت، اگر هردو رای یکسانی از مناطق مرکزی نگرفته باشند، تفاوت چندانی در آرای شان نبود.

به هر صورت، حالا وقت انتخابات گذشته و صرف کردن وقت بالای جمع و ضرب نتایج آرا، راه را به جای نمی رساند. ولی مساله این است که این جوان از کجا فهمیده مردم بامیان مخالف زهیر اند، آیا او و هم اندیشان او کسانی را که از ولسوالی ها به صورت کرایی و به بهانه های مختلف در خیمگاه اکبری و بهشتی آورده می شوند، رفتار آن ها را نمایندگی از همه ی مردم بامیان می پندارند؟ حالا اگر این چند نفر نمایندگی هم بکنند، مگر به یاد ندارید که چگونه مردم بامیان ناراحتی وانزجار خود را از خیمه نشینان اعلان کرده و در یک روز برای جمع شدن آن چهار هزار امضاء جمع کرده بودند. آیا ازیاد برده اید که چگونه مردم بامیان آقای شهیدانی را ازخیمه به خانه برد و شهیدانی خیمه نشینان را متهم به طلب کردن خواست های شخصی کرد.

بازهم، آیا اکبری و بهشتی، مردم بامیان است؟ مگر مردم بامیان خانواده بهشتی را به خاطر تجاوز که به ناموس شان کرده بودند بخشیده اند و یاهم کارهای اکبری را که جوانان یکاولنگ را دست بسته به هیلی کوپتر انداخته و بسوی طالبان فرستاد، ازیاد برده اند؟ نه خیر! مردم ما، مردم بی حافظه نیستند. خیر و خوبی شان را خودشان بهتر می دانند. این که استاد خلیلی برای خود حق می دهد آدم های شایسته ی را به عنوان خدمت گذاران مردم در مناطق مرکزی بفرستد، این حق را مردم به او داده است. دلیل و سند اش هم حمایت گسترده و بی دریغ مردم از او، در همایش های ملی و روند های سیاسی است.

مردم می دانند که حمایت کردن از چه کسی به نفع شان است و از چه کسانی به نفع شان نیست، و از بزرگان چون استادخلیلی هم به خاطر حمایت می کنند که ایشان در طول مبارزات سیاسی شان مدافع مردم بوده و مسئولیت های خطیر را به خاطر سرنوشت مردم متقبل شده است. مثلاً، در همین مساله کوچی ها و ده نشینان، مردم بیشترین توقع را از جناب ایشان دارند، به دلیل این که او را رهبر خود می دانند و به تدبیر و سعی او باور دارند.

اما کسانی دیگری که حقوق و عظمتی برای مردم هزاره قایل نیستند و بر عکس برای بزرگنمای دیگران همیشه زانو زده و سینه می زنند، از این امتیاز برخوردار نیستند. چون مردم از آن ها حمایت نمی کنند و برای آن ها صلاحیت نمایندگی از خود را نمی دهند. به خاطری که می دانند این ها در برابر سرنوشت مردم به جای مسئولیت پذیری همیشه معامله را ترجیح می دهند.

بناً، برخلاف هیاهو و تبلیغات که در برابر استادخیلی صورت می گیرد، ایشان از معدود کسانی است که تا همین اکنون با حمایت مردم در صحنه حضور داشته و برای مردم با هوشیاری راه رفته است. خلیلی، هیاهو نمی کند، به خاطر که هیاهو را به نفع مردم نمی بیند، او معامله نمی کند، به خاطر که به عزت مردم وفادار است، او در کارها و رفتارهای سیاسی اش محدود عمل نکرده است به خاطر که زمینه برای رشد همه ی فرزندان این مردم فراهم گردد. طوری که دیده شد، تعدادی زیادی در بستر حزب او رشد کردند، اما به محضی که به مقام و جایگاه رسیدند، به خاطر ترس از خراب شدن کارشان در اداره امور، انسجامی شدند. اما خلیلی چون کوه بابا استوار ماند و اصلاً خمی به ابرو نیاورد، چون کسانی که رشد کرده بودند او هم رشد آنان را می خواست.

در نتیجه، مشکلات که فعلا دامن گیر مردم ما است، با هم­بستگی، اتحاد و نیز تعامل موثر بادولت قابل حل است، نه با هیاهو و شعار. هم چنان، سر و صداهای که با حیله و توزیع پول در بامیان و دایکندی به راه انداخته شده است، به نفع مردم ما نیست. آنانِ که چند صباحی این طرف و آن طرف گشته اند، نمی توانند بار مسئولیت تاریخی مردم را به عهده بگیرند. اگراینان کاری کرده می توانستند، در چند متری خیمه­ی شان قوماندان پنجشیری مقرر نمی شد(البته من به عنوان یک شهروند مخالف تقرر هم وطنانم در هیچ جای نیستم، همان طوری که یک پنجیشیری قوماندان امنیه بامیان شده باید یک بامیانی قوماندان امنیه پنجشیر شود).

به هر حال، اما این مسایل باید از طریق بزرگان سیاسی حل شود ولی آدم های چون اکبری که به خاطر موتر لندکروزر اش مدتی را در ته­کوی گل­آغا بندی مانده بود، نه جرئت مطرح کردن چنین چیز های را دارد و نه باوری به چنین چیزهای دارد. او فقط در برابر فرزندان هزاره می تواند مخالفت کند، نه در برابر دیگران.

پس لطفاً، همان طوری که کنفسیوس می گفت، هرکس باید نقش مشخص خود را بازی کند، کارهای کلان را بگذارید به شخصیت های کلان و شما به همان کارهای کوچک و محلی خود مصروف شوید. بامیان و دایکندی خانه یک نفر، دو نفر نیست، این ولایات، نمادها و خانه های عزت همه ی مردم ماست، و کسانی که می خواهند از این خانه های عزت پاسبانی کنند، باید واجد این کار باشند.

 

جامعه و تصویر ها

در این جا دو تصویر وجود دارد که در هر کدام سه نفر حین تماشای فوتبال دیده می شوند. موقعیت و وضعیت این افراد طوری است که در آن اگر عدالت در نظربگیریم حقوق یکی از آن ها ضایع می گردد و اگر حق را معیار قرار دهیم عدالت نقض می گردد!. این تصاویر اگرچه ساده است اما بسیار پرمعنا است. من سعی کرده ام در پیوند به آن نگاهی کوتاهی به مسایلی بیاندازم که سبب ارائه همچون تصویرهای از جامعه می گردند.

‎محمدسالم صفری‎'s photo.

درنخست، آیا این گونه تصاویر مفهوم عدالت را نقض می کند؟
در ظاهر، این دو تصویر، هم برداشت "استحقاقی" از عدالت را زیر سئوال می برد و هم برداشت "مساواتی" از عدالت را؛
طوری که اگر در این جا عدالت استحقاقی را فرض بگیرم این نفر که قد بلند دارد از وسیله زیرپا برای تماشای فوتبال استفاده نکرده و وسیله را به نفری کوچک داده است. با این حال، اگرچه هر سه نفر می توانند به راحتی فوتبال را تماشا کنند اما در عین حال کسی که قد بلند تر دارد از امتیاز زیرپایی استفاده نمی کند. حالا اگر گفته شود این عادلانه است به خاطر که هرکس همان جایگاهی را اتخاذ کرده که مناسب اش بوده است، چون هرسه نفر می توانند به خوبی فوتبال را تماشا کنند. اما، باوجود که در این جا، هرسه نفر می توانند به خوبی فوتبال را تماشا کنند، مساله این است که فرصت ها به گونه ی برابر برای هرسه نفر توزیع نشده است. پس وقتی فرصت ها به صورت یک سان در اختیار همه نباشد چطور می توان از عدالت سخن گفت، اگرچه هرکس در جایگاه که برایش مناسب پنداشته می شود قرار گرفته باشد!
این درحالی است که در تصویر دوم که نمادی از عدالت مساواتی است و در آن وسایل زیرپا به صورت یک سان و برابر برای هرسه نفر توزیع شده است، نیز مفهوم عدالت زیر سئوال قرار می گیرد. اگرچه در این تصویر همگی به صورت یکسان و برابر از زیرپایی های که حکم "فرصت" ها را دارند استفاده می کنند، اما مشکلی که در این تصویر وجود دارد، عدم دسترسی یکسان هرسه نفر به تماشای فوتبال(مزایایِ زندگی) است. در این تصویر بیش از هرچیز قانون بقای نوع اصلح حاکم است. یعنی از فرصت ها کسانی می توانند بیشتر استفاده کنند که توان و قدرت بیشتر داشته باشند. به همین خاطر است که در تصویر دوم به وضوح می بینیم از سه نفر موجود در تصویر، نفر اول می تواند بیشترین لذت را از فوتبال ببرد، نفر دوم کمتر و نفر سوم کمتر از دو نفر دیگر، طوری که، نفر کوچک فقط می تواند انعکاس صدای استدیوم و خوشحالی افراد که درکنارش قرار دارند را تجربه کند، اما خودش شاید نتواند هیچ لذتی را از مسابقه تیم مورد علاقه اش ببرد.
به این صورت، در دو تصویر از عدالت، هردو زیر سئوال می رود و نمی تواند آروزهای عدالت خواهانه¬ی انسان ها را برآورده سازد. اگر نتیجه این طور باشد، پس تکلیف عدالت چطور می شود؟ عدالت، که یکی از اصول اساسی و همیشگی اخلاق در جوامع انسانی است. آیا اصلاً عدالت وجود ندارد؟
به نظرمن پاسخ خیلی روشن است، عدالت وجود دارد اما به خاطری که عدالت تنها خلاصه به ظاهر تصاویر و داشته های مادی خلاصه نمی گردد، باید کمی دقیق تر و ریز تر به قضیه نگاه کرد، باید نگاه خود را محدود به امور مادی نکرد، بلکه سری هم به وادی بی کرانِ ارزش های اخلاقی و انسانی زد. وقتی نگاه ما به استدیوم(جامعه) انسانی باشد، هم خود و هم سایر تماشا چیان را انسان های فرض کنیم که در ذات خود برابریم، مشکل از بنیاد حل می گردد. وقتی در قضاوت خود نسبت به انسان های هم نوع خود از سطح رنگ، پوست، قد، چهره، موی، منطقه، قوم و سایر مسایلِ محدود کننده عبور کنیم و همدیگر را در یک وضعیت برابر و انسانی فرض کنیم، هم از فرصت ها به طور مناسب و یکسان استفاده می کنیم و هم از مزایایِ دنیای پیرامون خود به طور دلخواه لذت می بریم. همه برای تماشای مسابقه فوتبال تکت کرده ایم و همه می توانیم مسابقه را ببینیم. آنگاه است که مفهوم عدالت جا باز میکند و خودش را نمایان می کند.
و نکته ی اصلی دیگر این است که ما باید تماشا گاه(دنیا و جامعه را) عادلانه بسازیم تا در آن همه از فرصت های برابر برخوردار باشند و هرکس برایش فرصت شگوفایی و لذت فراهم گردد، چیزی که متاسفانه در این تصویر وجود ندارد. این تصویر از اصل ناقص است و هدفمندانه سعی کرده استبداد را توجیه کند. البته در عین این که تصویر، تصویری ناقصی از یک جمع و جامعه ارائه می کند در مقابل این سه نفر، یک جمع(جامعه ) متوازن را نشان می دهد که در آن هم فرصت ها به صورت درست تنظیم شده است و هم زمینه برای تماشای عموم افراد وجود دارد.
نقص دیگر تصویر در این است، که در یک طرف منطق دنیای فوتبال و تماشای فوتبال را نقض کرده است. یعنی این که در هیچ کجای دنیا مردم این گونه که در تصاویر سه نفره مشاهده می شود فوتبال را تماشا نمی کنند. برای تماشای فوتبال در هرکجای دنیا، آنگونه که در مقابل همین افراد به تصویر کشیده شده، جاهای منظمی و دندانه های مناسبی برای نشستن و تماشای فوتبال وجود دارد. جامعه¬ی که زندگی می کنیم نیز باید عادلانه باشد و همه بتواند در آن به مرادش برسد.
و در نتیجه، مساله ی که بسیار نگران کننده است، مهارت و چالاکی افراد و مجموعه های است که سعی میکنند با زرنگی، تصاویری محدودی از جامعه و سرنوشت مردم ارائه کنند و سپس مردم را با چال و نیرنگ در محدوده ی همان گرداب که با ذهن بسته و کهنه ی خود ساخته اند به صورت گروگان نگهدارند. جامعه و مردم باید از شر این گونه مجموعه ها و افراد رهایی یابند. این گونه افراد هم مخالف عدالت اند، هم مخالف بشریت اند، هم مخالف آزادی اند و هم مخالف پیشرفت و ترقی مردم. مردم اگر می خواهند چرخ محرکه خودآگاهی شان رشد کند و با توسعه یافتن ظرفیت ها و فرصت ها، آیندی بهتر و انسانی تری داشته باشند، در قدم اول باید خود را از شرٌ هرآن موجودی خلاص کنند که دنیای بزرگ و خوشبختی مردم را قربانی دنیای تنگ و ننگین بدبختی خود کرده است.
مردم باید تصاویری بزرگ تری و کلانتری از زندگی خود ترسیم کنند و بیشتر از این در گرو تصاویر محدود و بسته قرار نگیرند، زیرا که تصاویر محدود، زندگدگی محدود، جامعه ی محدود و در نهایت آینده ی محدود و ذلت بار را به دنبال دارد.